تبليغاتX
پرنده خونين بال


پرنده خونين بال

 

رویای قشنگ من ... تو در آغوشم

قلبم ضربان عـشق ... من خاموشم

دسـتـان لـطـیـف بــاد در روسریت

گـیـسـوی بـلـنـد تو شـده تـن پوشم

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:28 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

یــک فــال ورق و هـمـچـنـان تـقـدیـرم

چون قبل ... بدون تو ... خدا می میرم

هـر چـنـد کـه ایـن دسـت نـشـد امـا من

تـا صـبـح فـقـط فـال تـو را مـی گـیرم

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 19:33 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

هر چند که پیر و خسته ام از دستت

امـا چـه کـنـم هـنـوز هـسـتـم مستت

هـر بـار مـرا بـه تـیـر نازت کشتی

هـربـار بزن ... بزن که ناز شستت

 

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 20:16 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

نشکن - به خدا - غرور من را ... مردم

ســرکـش شــده از فــراق تــو ایـن دردم

مـن مـانـده ام ایـنـکه ماند یا باید رفت ؟!

گــویــی که درســـت در چـــراغ زردم

 

نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 20:25 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

گرمای تنت تبی است ، تب می سوزد

در  پــــای  زلال  آب لــب می سوزد

عـمـریست که در فراق تو این دنیا ...

انــگار مــدام روز و شــب می سوزد

 

یک پـاره ی تـن ز انـبـیـا ، صد پاره

یک کودک خرد ... در پی اش آواره

یک جـفـت یـتـیم ، بی پدر ، بی مولا

در شـهـر غـریـب مـانـده و بی چاره

 

انـگار کـه هـفـت آسـمـان دلگیر است

بی تاب شده و با خودش درگیر است

بـی نـور شـده بـدون آن طفلی که ...

آغــاز کــلام اولــش تـکـبــیــر است

 

بـا بـوسـه به روی زخـم هـایش مرهم

بــگــذار نـبـیـنـدت پــریــشـان ، درهم

بـگـذار نـبـیـنـد کـه چـه هـا مـی بـیـنی

یک قافله نیزه دار و صدها سر  ، هم

 

چـشـمـان نـبـی به خاطرت تر گشته

چـون دیـده جـدا از بـدنت سر گشته

آری ... به وضوح کاروان را دیده

بـی زیــنــت عـرش کـبـریـا برگشته

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 20:17 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

یــکــبــاره طـلـسـم درد را می شکند

یک جسم نحیف و زرد را می شکند

بـی رحـم تـریـن مـعـجـزه در تنهایی

اشـکـی که غرور مرد را می شکند

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 23:0 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

هر روز دوباره دربه در بی درمان

دنـبـال نــشــان و رد نــامــی از آن

امـا چـه کـنـد گـذـشته کارش از این

بـافـور و دوای تـلـخـکـی کـرمـان

 

هـر روز فـرار و عـده ای هم در پی

دیـروز نـشـد وحـال ... لامـذهب کی

ای کـاش به جـای درس مـنقل این بار

یک لحظه روی کلاس خوب ان ای

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 22:46 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

تـصـمـیـم گـرفـتـه ام که عاشق نشوم

یک آدم پاک و صاف و صادق نشوم

دریـا دریـا دلـت ، ولـی طـوفـانیست

تـصـمـیـم گـرفـتـه ام که قـایـق نشوم

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 8:43 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

زیـبـاسـت نـگـاه تــو و آن چشمانت

و روی چـو مـاه تــو و آن چشمانت

از بس که نگاهم به نگاهت ماندست

بــی قـافـیـه شعر من و آن چشمانت

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 8:44 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

یـک لـکـنـت تــلــخ ، در عــمــل شـیـریـن تـر

تــکــرار زیــاد و هــر نـــفـــس سـنـگـیـن تـر

من ... من ... من ... من ... عاشقتان ، اما بعد

یــک چــهــره ســرخ  و  صــدا پـایــیــن تــر

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 8:29 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

تـو واژه به واژه شـعـر نـابـی بـانـو

آرام و لــطــیــف مــثــل آبــی بـانـو

وصل من و تو ... چه اتفاقی شیرین

مـعـنــی دقــیــق کــامــیــابــی بـانـو

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 8:23 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

با یـک مـخ معیوب و با خـودکارش

هی شعر نوشت و گفت از افکارش

دیـریـسـت که مـردم همگی فهمیدند

کـز روز ازل نـبـوده چـیزی بارش

 

مـن شـاعـر بـذلـه گـو شدم یا دلقک؟

چون کوه نمک شدم و شاید برفک؟!

هـر چـنـد هدف فقط نشاط است ولی

شـرمـنـده رویـتـان شدم من تک تک

 

نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 18:25 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

هر چند که یک نظر ولی می ارزد

امـا ز گـنـاه و دوزخـش مـی تـرسد

حـسـی است میان عشق ایمان و گناه

وقـتـی که کمی صدای من می لرزد

 

هـر روز فـقـط گـنـاه و ویرانی مان

تــکــرار گــنــاه و تـوبـه آنـی مـان

فریاد و فغان که روز محشر برسد

مـائـیم و صفات زشت حیوانی مان

 

لـعـنـت بـه شـمـا ز دسـتـتـان گـشـتـم پیر

هــر ســال هـمـیـن بـسـاط هـسـتـم دلگیر

ای کــاش کــه ایــن دفـعـه بـمـانـد یـادت

سال شصت و شش زاده شدم در نه تیر

 

عـمـریـسـت کـه لـنگ می زند اشعارم

انـگـار کـه بـَـنــگ مـی زنـد اشـعـارم

بی ربط قطار گشته یک مشت حروف

چـون یـک دل تـنـگ مـی زنـد اشعارم

 

امشب و دوباره حس یک شعر جفنگ

بـا قـافـیـه ای چـرند چون بیل و کلنگ

در آخـر سـر فـرار و جـمـعـی شـاعـر

دنـبـال سـرم بـه دسـتـشـان توپ و تفنگ

 

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 17:11 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

لــبــخــنــد بــه لــب داری و مـن ویـرانـم

امشب شب وصل توست ...  من می دانم

چــنــدیــســت از ایـن قـائـلـه مـن مـطمئنم

بــدبــخــت تــریــن جــوان ایــن ایــرانــم

 

یــک عــمــر فــقـط بـی تـو مـن پـوسـیـدم

غـیـر از بـر مـن ، تـو را کـه هـر سو دیدم

ای کاش که در دفـتـر زندگی فقط این جمله

امــروز تــو را ... تــو را ، فـقط بـوسیدم

 

بغضم شده ...(آه) ... باد و باران و تگرگ

پــائــیــزم و آخــریــن نـفـس یـعـنـی بـرگ

تــفــســیــر شـــده بـــدون تـــو زنــدگــیــم

کـــابـــوس ، عـذاب ... زندگی یعنی مرگ

 

از سبزه و گل تا لب معشوق و می

از گـرمـی مـاه تـیـر تـا سـردی دی

از عـالـم پـسـت تــو نـبـردم سـودی

لـبـریـز شده کاسه صبرم ، تا کی ؟

 

از دسـت نـظام عـقـل گُر می گیرد

کم صید چو من مثال دُر می گیرد

هـر وقـت کـه قـحـط سالی آدم شد

نـیروی جدید ... باز لــُر می گیرد

 

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 18:40 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

بـچـه شـده اسـت و شـیـر باید بخورد

نه ... مجرم شده ... غیر باید بخورد

با بـازی بـچـه گانه اش من را کـُشت

حـکـمـش شـده این که تیر باید بخورد

 

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 18:59 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

آواره از اين شهر به ساحـل شده ام

 درگـيـر دوصد هزار مشكل شده ام

 يـك جـفـت پوتين كلاه و مـويم كوتاه

 امــا تـو ببين چـقدر خوشكل شده ام!

 

يــك مــشــت غـزل مملؤ از غـم دارم

يــك دفـتـر بـی بــهــار و شـبـنـم دارم

 " من هر چه كه فكر مي كنم مي بينم "

 در آخــر هــر بــيــت تــو را كم دارم

 

 تا غـربـت من هزار منزل راه است

 آنـجـا كه نوای شـاد آن صـد آه است

 آنـجـا كه به جای شـمـس تابان در آن

 يك عكس سياه و مبهمی از ماه است

 

نـسـلی شـده ايـم غرق در آتش و درد

افروخته رو خلق و خوئی همه سرد

افـسـوس گـذشـت آن زمـان كه حـتی

زنــهــاشــان هـر كــدام بـودند يك مرد

 

امـسـال بجای كيك يك كاسه آش

هـنـگام مرخصی سر پستت باش

در جــشــن تـولـدم نديدم جز اين

 يك دسته گدا و غربتی و اوباش

 

حــيــن جــلــســه مدام خوابم مــی برد

 گاهی سر من به صندلی هم می خورد

 بـيــچـاره قـلم ، ز بس كه بيكار نشست

هـر چـنـد دقـيـقه سكته می زد می مُرد

 

یـک عـمـر بـرای زنـدگـی کم دارد

یک چشم پر از آه و پر از نم دارد

هــر چـنـد بـرای زنـدگـی می جنگد

یک مرد هزار و یک رقم غم دارد

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 23:28 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

بـعـد از دو سـه خط نوشته تنها صد آه

حــرف دل مـن بـه چـنـد بـیـتـی کـوتـاه

عـمـریـسـت که شعر من نشد بر وزن...

لا حـــــول    ولا    قــــوه    الا   بـالله

 

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 18:56 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

یـک عـمـر فـقـط گلایـه دارد قلبم

از دســت شـمـا شـکایـه دارد قلبم

از بـس کـه تو را ندید من مطمئنم

تصویر تو را چو سایه دارد قلبم

 

تـقـویـم لـج افــتــاد شـبـانـگاه نشد

خورشید بماند و بر سرم ماه نشد

افـسـوس جـوانـیـم هـدر شـد اما

در حـنـجره ام صدا بجز آه نشد

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 19:42 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

بـنـشـیـن ، بـرپـا ، عروسکی راه برو

دســتــور مـن اسـت تـا تـه چـاه بـرو

من روح تو را به آسمان خواهم برد

بـا خــشــم شـبـی تـا کـُره مـاه بـرو

 

بـشـمـار سـه آمـدی پـوتـیـنـت بسته

کــُل پـادگان و گــروهــان و دسـتـه

این عذر و بهانه ها دگر تکراریست

عـاشـق ، تـنـها و شـایـد هم دلخسته

 

یک نـاو کـشـید اژدری در آن خورد

رویـای قـشـنـگ نـاتـمـامـش را برد

هـرگـز دسـتش به برگ دفتر نرسید

نـاوی که به وقت رفتنش الحق مـُرد

 

یـک نـیـمـه شـب و هـزار فـریـاد خـمـوش

از صد دل اسب سرکش و مست و چموش

یــک شـــیـــر ز درب پـــادگان آمــده بــود

در وقــت خــروج هــیــکـلـش قـامت موش

 

تــنــهــا ترم از غربت هر تنهایی

در خواب شبم حضور تو لالایی

امـیـد نـفـس کشیدنم این شده است

شـایـد که هـمـین دقیقه ها باز آیی

 

یـک کار غـلط مـنو گذاشت در تله

یک گرگ خودم گذاشته ام در گله

با چشم پر از گریه به پیشش رفتم

گفتم بـروم؟... با خنده میگفت حله

 

رفــتــم چــه کــنــم ز درد نــاچــاری بـــود

دلـــخـــواه نـــبـــود ، گــردنــم بــاری بـــود

چند روز عمر که می شود هدر باکی نیست

افـــســـوس کـــه آمـــدم ســـرم خـــالی بود

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 17:37 توسط ابراهیم محمدزاده | |

 

یـک روز سـر مـزار او گــُل بردم

افسوس که آن روز خودم هم مـُردم

تــا روز ابــد جــنــایــتــم مــی ماند

آهسته بشور مرده شور گـُه خوردم

 

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:29 توسط ابراهیم محمدزاده | |


Design By : Night Skin